منوچهر خان حكيم
63
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اسكندر ( 38 ) آورد . الماس شروع در تضرّع كرد و گفت : اى اسكندر ! دربارهء من محبت و مروّت كن . اسكندر گفت : اى حرامزاده ! دلاوران مرا چه كردهاى ؟ الماس گفت : اى پادشاه ! تو قسم ياد كن كه مرا نكشى ، من سالاران ترا به دست تو سپارم . اسكندر گفت : قسم مىخورم كه تو بعد از آنكه سالاران مرا به من رسانى ، تو را مرخص نمايم . پس ايشان را به در غارى برد كه سالاران با ارسطو در آنجا محبوس بودند . همه را خلاص كرده به خدمت اسكندر برد كه اسكندر با امرا خوشحال شدند . در اين اثنا كنيز آمد و گفت شهريارا ! قاتل شوهرم را به دست من ده كه قصاص كنم . اسكندر گفت : من قسم خوردهام او را به قتل نرسانم . ارسطو گفت با اسكندر : حيف باشد چنين غلامى را كه از براى تو جان سپارى نموده است ، اين ملعون او را بكشد و بدررود . چون شما قسم خوردهايد او را به دست بنده سپاريد و بنده او را به دست كنيز دهم و قسم شما درست باشد و دل اين بيچاره نيز خورسند شود . اسكندر حرف ارسطو را قبول نموده ، الماس را به دست ارسطو داد و ارسطو او را به دست كنيز داد و كنيز او را انداخت و بر سينهء او نشست و خنجر را بر سينهاش زد كه از پشت او بيرون آمد و گفت : اى حرامزاده ! آن روز كه آن بندهء خدا را آويخته بوديد و تيرباران مىكرديد ، مىبايست كه فكر همين روز را بكنيد . [ جنگ نقابدار سفيدپوش با قيماس خان ] اما چون الماس را به جهنم رسانيد ، نقابدار سفيدپوش مركب به ميدان تاخته ، روى به طرف اردوى تركان كرد و گفت : اى سبكتكين ! اين شرط انسانيّت باشد كه مانند اسكندر پادشاهى قدم در الگهء تو نهاده و تو با او از در جنگ درآيى و جدل نمايى ؟ هرچند مرا با اسكندر محبّتى نيست ؛ چرا كه اين اسباب كه دارد از جمشيد است و من نبيرهء جمشيدم و ملكومال او به حسب ارث به من مىرسد . به جهت اين است كه من ملازمت او مىكنم كه مبادا دشمنان مال جدّم را از او بگيرند ، و چون او داشته باشد از او مىتوانم گرفت . به هرحال داورى به ميدان فرست تا سراپاى ميدان بگرديم ؛ كه از صف سپاه تركان ، قيماس